مرتضى راوندى
502
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
در « نقطة الكاف » اين ماجراى اسفانگيز با عبارتى سادهتر بيان شده است : « مرحوم حاجى ملّا اسماعيل قمى را كه از انبار به ميدان مىآوردند ، مردم مىگفتند اين بابى است . ايشان مىخنديدند و مىفرمودند كه بلى من بابى هستم و به جهت شما جان مىدهم . » « 1 » همچنين در تاريخ جديد ، مىخوانيم كه « حاجى عليخان حاجب الدّوله با شگفتى به دوستان خود گفته بود ، در ميان « شهداى سبعه » سيّد جوان و خوشرويى ديدم ، به فكر نجاتش افتادم . وقتى كه پنج تن از آنان را كشتم آن جوان را نزد خود خواندم و گفتم « بيا تبرّى كن به جيقهء اعليحضرت هر خواهشى دارى انجام مىدهم و سالى پانصد تومان مستمرّى در حقّت برقرار مىكنم ، عمارتى عالى براى تو مىخرم و دخترم را به تو مىدهم . » پس از شنيدن آن همه نويد گفت : « ما دنيا و هرچه در اوست به شما و اهلش ارزانى داشتيم . » چون اين سخنان را شنيدم و قابل هدايتش نديدم به دهنش زدم و گفتم او را از ديگران زودتر بكشيد . » « 2 » رفتار مأمورين دولت با باب در « نقطة الكاف » آمده است كه « شب 21 ماه رمضان ، از ديوار خانهء ايشان بالا رفتند و او را با خالويش به منزل آن شقى آوردند و نسبت به آن حضرت لسانا سوءادب بسيار نمودند و خالوى ايشان را چوب زيادى زدند و دارايى ايشان را به يغما بردند . و قبل از اين واقعه حضرت حبيب و آخوند ملا محمّد صادق خراسانى و ملّا على اكبر اردستانى را چوب زيادى زدند و مهار نمودند و تازيانه زدند و در بازارها گردانيدند و اخراج بلد نمودند و آن جناب را در خانهء داروغه منزل دادند . . . » « 3 » چون از جريان محاكمه باب در حضور وليعهد ( ناصر الدينشاه ) و عدهيى از علما ، قبلا مطالبى نوشتهايم از ذكر مجدد آن خوددارى مىكنيم . علاقمندان براى كسب اطلاعات بيشتر مىتوانند به « نقطة الكاف » از صفحهء 134 به بعد مراجعه نمايند . ادوارد براون ، در مورد مرگ سليمان خان مىنويسد : « من از كسانى كه به چشم خود منظرهء مرگ او را ديده بودند شنيدم كه مىگفتند : تا چيزى نباشد ، سليمان خان آنگونه اظهار مسّرت نمىكرد و شجاعت به خرج نمىداد ، زيرا بدن سليمان خان را سوراخسوراخ كرده و در هر سوراخى شمعى نهاده و روشن كرده بودند و با اين وضع او را به ميدان
--> ( 1 ) . نقطة الكاف ، ص سز . ( 2 ) . همان كتاب ، ص سح . ( 3 ) . نقطة الكاف ، ص 112 .